محمدطاها و بابا امیر
سلام نازنازی مامان ایندفعه میخوام برات از خاطره ای بگم که بیشتر مربوط به بابا امیر میشه. تو یکی از روزهای خرداد بود که ما منتظر باباامیر بودیم که از سر کاش برگرده ،و قتی اومد دیدیم که خیلی خیلی ناراحت و گرفته و از اونجایی که تا همه چیزو بهمون نگه آروم نمیشه من ازش سوال پرسیدم که چرا ناراحته، خلاصه با اصرار مامانی، بابا امیر گفت که برای مدتی منتقلش کردن به یکی از مراکز دیگه و اون اصلا اونجا رو دوست نداره و ساعت کاریشم اصلا خوب نیست وچون بابا امیر بعدازظهرها اکثرا دانشگاه باید میرفت نمیدونست باید چی کارکنه ، خلاصه اون روز من با اینکه به بابایی دلداری دادم ولی مامان جون منم خیلی ازاینکه بابا ناراحت بوددلم گرفت. فردای اون روز...
نویسنده :
مامان مرجان
17:24










